تبليغاتX
بلوچ خان خانه بدوش
یکشنبه هشتم مهر 1386

باسمه تعالی

در یک اقدام انقلابی  بدلیل کثرت بیش از حد بازدید کنندگان وایجاد فرصتی برای رسیدگی به نظرات

در وبلاگم را گل میگیرم و  تخته میکنم

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9:42  توسط عموجواد   | 

چهارشنبه چهارم مهر 1386
داشتم برای دوست وبلاگیم نسترن نظر میدادم میخواستم یه خاطره از انیشتن بنویسم گفتم تو وبلاگم بنویسم تا تعداد بیشتری ببینن ( نه اینکه خیلی بازدید کننده دارم!!!!!!!!!!! )

میگن انیشتن یه کت پشمی داشت که همیشه میپوشیدش یک روز از شورای شهر در ملاقاتی که با او داشتند گفتند که : آقای انیشتن شما افتخار این شهر هستید دیگر پوشیدن این کت مناسب نیست . زشت است .همه شما را میشناسند

انیشتن گفت: شما جواب خودتان را دادید گفتید اینجا همه مرا میشناسند پس بخاطر لطفشان به من احترام میگذارند و کسی به لباسم کاری ندارد

چندی بعد انیشتن برای سخنرانی به شهری دیگر دعوت شد همراهانش گفتند : آقای انیشتن دیگر در شهر مقصد کسی شما را نمیشناسد بهتر است این کت را عوض کنید.

انیشتن گفت: شما خودتان میگوئید انجا کسی مرا نمیشناسد که بخواهد بگوید انیشتن چه لباسی پوشیده و کسی به لباسم کاری ندارد

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9:45  توسط عموجواد   | 

دوشنبه دوم مهر 1386
ماه رمضان آمد و روحها صیقل میخورن ( البته امیدوارم اینطوری بشه)

ماه رمضون هم برای خودش حکایتهائی داره. حکایت خواب موندن سحر و گرسنگی مضاعف روز بعد!!!!!

حکایت مهمونیای افطار و خاطرات اتفاقاتی که رخ میدهند.

اما از همه مهمترش اینه که هیچکس به اجبار روزه نمیگیره و اکثرا ته دلشون دوست دارن لا اقل این یکی رو به حرف خدا گوش بدن . آخه کی بدش میاد بره مهمونی؟

اونم مهمونی کی؟  مهمونی خدا که قادر وبی همتاست خداکنه این مهمونی به هممون خوش بگذره وآخرش که میخوایم برگردیم هدیه ای در خور از خدا بگیریم

همیشه به مولا علی حسودیم میشه؟!!!!!!!!!!!!!!! چون هدیه شو قبل از اتمام ماه رمضون از خدا گرفت اونم چی؟ همنشینی در جوار خدا بدون بازگشت.

خدایا منم میخوام به منم بده

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:28  توسط عموجواد   | 

شنبه سی و یکم شهریور 1386
امروز سی ویکم شهریور سال یکهزار وسیصدوهشتاوشش مصادف با سالروز تولد من

هر چند که مطابق معمول کسی خبردار نشد یا اگر هم شدند به روی مبارک نیاوردن تا کادو ندن

ولی به هرحال من برای چندمین سال متوالی شدم سی وچند ساله!!!!!

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:57  توسط عموجواد   | 

چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386
صنما از آنچه خوردی بهل اندکی به ما ده

غم تو به توی ما را تو به جرعه ای صفا ده

زشراب آسمانی که خدا دهد نهانی

بنهان زدست خصمان تو بدست آشنا ده

------------------------------------------------------------

منگر به هر گدائی

که تو خاص از آن مائی

مفروش خویش ارزان

که تو بس گرانبهائی

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:52  توسط عموجواد   | 

سه شنبه بیستم شهریور 1386
در آستانه ماه مبارک رمضان از همه التماس دعا دارم

بالاخره پس از مدتها موفق شدم تعدادی کتاب نفیس و نایاب را بصورت الکترونیکی جمع آوری و تهیه کنم ودر یک سی دی منتشر کنم (البته به بازار نمیدهم) لذا از دوستانی که مایلند این سی دی را رایگان در یافت کنند در قسمت نظرات بنویسند تا در اسرع وقت اقدام شود

باتشکر عمو جواد

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:38  توسط عموجواد   | 

سه شنبه سیزدهم شهریور 1386

خنده يك مطلب جدي است
پيش پرده يك فيلم كمدي را در جنگل نشان مي دادند. يكي از حيوانات زد زير خنده. شير با عصبانيت گفت:
- مگه كوري؟ تا خنده شير و نديدي چه حقي داري بخندي؟
چند لحظه بعد يكي ديگر از حيوانات خنده اش گرفت. شير سرش داد زد:
- مگه كري؟ تا صداي خنده شير بلند نشه حق نداري بخندي.
بالاخره خود شير هم خنده اش گرفت. وقتي شير خنديد روباه زد زير خنده.
شير گفت: تو خوب مي خندي، چون شم فكاهي داري.
نتيجه اخلاقي: كسي بهتر مي خندد كه ديرتر بخندد.
مارك آزوف‎/ ولاديمير تيخوينسكي

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:48  توسط عموجواد   | 

شنبه دهم شهریور 1386

آخ یادم میاد من دوست داشتم از همه چیزای علمی دقیق سر در بیارم تازه تلویزیون رنگی اومده بود حدود 6-25 سال پیش یابیشتر

روز اول که تلویزیون رنگی اومد تو خونمون همه تاکید کردن که مبادا بری سیخش کنی . حیفه خراب میشه.

منم گفتم چشم ولی .........

مگه میشد از این تکنولوژی جدید گذشت تا چشم بقیه دور شد ........

یه باره دیدم من وایستادم ویک پیچ گوشتی دستمه ودارم پیچاشو وامیکنم و داداشم رو سرم  وایستاده بود وبا تعجب داشت منو نیگاه میکرد!!!!!!!!!!!!

ده سال پیش تازه کامپیوتر اومده بود. وتعداد کمی کامپیوتر داشتند رفتم یکیشو خریدم و اونموقعها کمتر ادم وارد یافت میشد. کامپیوتر بنده هم لاک ومهر شده وگارانتی بود . فکر میکنید این پلمپها چقدر در برابر من دوام اورد

فقط چهار روز روز چهارم بود که به دوستم گفتم میخوام داخلشو بررسی کنم ؟!!!!!!!

گفت : گارانتی داره وپلمپه !!!

من همونطوری که داشتم پیچارو وامیکردم گفتم خوب حالا دیگه نیست.

البته ایناها بعدا خیلی کمکم کرد چون اعتماد به نفس عجیبی پیدا کردم و برای یاد گرفتن  محتاج کسی نمیشدم .

رفتم کلاس زبان ترم اول رو خوندم ترم دوم رفتم گفتم میخوام دوباره تست بدم برای تعیین سطح . سه سطح رفتم بالاتر ترم دوم هم منو اقناع نکرد .خودم شروع کردم به خوندن .

تا جائیکه دیگه تقریبا استاد شدم و امتحا ن دادم مدرک کالج بریتانیا (اکسفورد) رو گرفتم.

البته ناگفته نماند کلی بابت این کنجکاوی هزینه دادم!!!!!!!!!!!!!!!!( تقصیر من نبود که. سازنده هاش خوب نساخته بودن خراب میشد)

تا حالا کلی چیز سوزوندمو خراب کردم ولی بالاخره به اصول خیلی چیزا دست یافتم مثلا خودم موبایلمو تعمیر میکنم.کامپیوتر و..............

تو دانشگاه بودن نبودن من برای استاد زبانمون یکی بود تازه خودش میگفت اگه تو نباشی من راحتتر درس میدم.

استاد کامپیوتر مون هم همینطور

ولی یک عیب بزرگ دارم و اون اینه که نمیدونم این دانسته هامو چه جوری به دیگران یاد بدم.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:11  توسط عموجواد   | 

دوشنبه پنجم شهریور 1386

اعتبار سرمایه انسان

 

تصور کنید بانکی دارید که در آن هر روز صبح 86400 دلار به حساب شما واریز می شود و تا آخرشب فرصت دارید تا همه پول ها را خرج کنید ٰ چون آخر وقت ٰ حساب خود به خود خالی می شود. 

در این صورت شما چه خواهید کرد؟ 

البته که سعی می کنید تا آخرین دلا را خرج کنید! هر کدام از ما یک چنین بانکی داریم:"بانک زمان".

هر روز دربانک زمان شما 86400 ثانیه اعتبار ریخته  می شود و تا آخر شب این اعتبار به پایان می رسد . هیچ بر گشتی نیست و هیچ مقداری از این زمان به فردا اضافه نخواهد شد.

ــ ارزش یک سال را دانش آموزی که مردود شده می داند !

ـــــ ارزش یک ماه را مادری که فرزند نارس به دنیا آورده می داند !

ـــــ ارزش یک هفته را سر دبیر یک هفته نامه می داند !

ـــــ ارزش یک ساعت را عاشقی که  انتظار معشوقش را می کشد می داند !

ـــــ ارزش یک دقیقه را شخصی که از قطار جا مانده  می داند !

ـــــ ارزش یک ثانیه را آن که از تصادفی مرگبار جان سالم به در برده ٰ می داند !

هر لحظه گنج بزرگی استٰ گنجتان را مفت از دست ندهید.

باز به خاطر بیاورید که زمان به خاطر هیچ کس منتظر نمی ماند.

دیروز به تاریخ پیوست؛ فردا معماست و امروز هدیه خداوند است. برای هدیه ای که خدا به ما ارزانی داشته ارزش قائل شویم .

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9:6  توسط عموجواد   | 

سه شنبه سی ام مرداد 1386
کی میگه من با هیچ خانومی رایطه ندارم؟ نیگاه کنین تازه برام پیغام هم میدن

فرزانه: دیگه حق نداری بیای تو وبلاگم . همه نظراتتم پاک میکنم.

لاله: من تورو از تو پیوندهای وبلاگم حذف کردم

بهار: دیگه برام کامنت نزار

و...............

اینهمه دلیل کافی نیست؟

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:33  توسط عموجواد   |